تبليغاتX
باران احساس
 
دلبركم چيزي بگو به من كه خاموش توام! چيزي بگو كه آينه خسته نشه از بي كسي اما نگو از مرگ ياد و خاطره!
   
 

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه

 

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط ღ.•**•.ღ باران ღ.•**•.ღ
 
   
 

امروز مي خوام داستان زندگي دختركي رو بنويسم كه ....

دختركي كه از وقتي يادش ميومد هميشه تنها بود هميشه تو اتاقش بود! دنياش همون اتاقش بود همون چارديواري كه ديواراش پر بود از عكساي غروب و پاييز!! دختركي كه تا چشم باز كرده بود عاشق كتاباش بود! اكثر اوقات با كتاباش مشغول بود بعضي كتابا رو از حفظ بود خط به خط! بزرگتر كه شد شعرم مي خوند هر چند گاهي اون شعرا بزرگتر از سنش بودن و اون هيچي ازشون نمي فهميد اما يه چيزي اونو به سمت اون شعرا مي كشوند بعدها معني اونا رو خيلي خوب مي فهميد اما يه مدت كه گذشت ديگه دوست نداشت اون شعرارو بخونه! الان باز اون دخترك فقط كتاباي درسيشو مي خونه گاهي هم نوشته هاي شريعتي رو! ته ته وجودش يه عرفاني هست كه اونو به سمت اين چيزا مي كشه با نوشته هاي شريعتي حال مي كنه و با "سرود آفرينش" اش مست مي شه و همون موقع است كه با خودش زمزمه مي كنه: " قايقي خواهم ساخت ... دور بايد شد از اين خاك غريب!!! "

 

دخترك هميشه عاشق تنهايي بود اما ته دلش هميشه يه نفر رو مي خواست كه عاشقانه هم ديگه رو دوست داشته باشن! كسي كه بهش ايمان داشته باشه و اونو به دايره ي تنهاييش راه بده و همه ي ناگفته هاشو به اون بگه و شايد نگه و اون از چشماش بخونه همه ي احساسشو !! اما ...

 

هميشه از پسرا بدش ميومد اما دقيقا نمي دونست براي چي؟! اما هميشه فكر مي كرد پسرا ارزش دوست داشتن ندارن براي همين بود كه از همون 6 سالگي دوستاي دوران آمادگي رو اذيت مي كرد!!( پسرا رو) از همون بچگي هيچ پسري رو باور نداشت اما خوب پسرا هميشه دوست دارن زورشونو بزنن البته وقتي هنوز بچه ان!! بزرگتر شد و خودش عاشق شد هر چند دير شايدم نه زود بود براش!( 19 سالش بود ) اوايل فكر مي كرد فقط يه دوست داشتنه و زود از يادش مي ره زور مي زد كه از يادش بره اما اوضاع بدتر مي شد! تا اون روز به خودش ايمان داشت و مي دونست اراده ي قويي داره يه چند بارم فراموشش كرد اما يه ماه بعد دوباره ...

دخترك اون روزا هنوز نمي دونست چرا اين همه سال از پسرا خوشش نميومد و بهشون اعتماد نداشت اما اون روزا يادش رفت كه كسي كه عاشقشه يه پسره! اصلا به چشم يه بچه ميديدش برا همين هيچ وقت نفهميد اونم پسره! دو سال بعد فهميد كه طرف حسابش يه پسر بوده اما فقط ترسيد ولي ازش بدش نيومد! گذشت تا دختره بزرگتر شد و خواست يه كم پراشو باز كنه و پرواز كنه تا آدماي اطرافشو بهتر بشناسه! يه كم رفت مناظرش قشنگ بود به نظر عاشقانه ميومد به نظر همه ي آدما دوست داشتن عاشق بشن و عاشق بودن!‌هركي يكي رو ميخواست و اونو مي پرستيد! بالاتر رفت يه كمم بالاتر!!! ديگه اون قشنگي رو نمي ديد! رنگ دنيا عوض شده بود! نشست رو يه شاخه تا خستگيشو دركنه! آروم آروم چيزي تو دل كوچيكش شروع كرد به جوشيدن! مي ترسيد نگاه كنه به اطراف اما بايد مي ديد! مجبور بود ببينه! چيزايي كه مي ديد باورش نمي شد خيلي سخت بود تنهايي شاهد مناظري باشي كه روحت رو به درد مي آوردن! البته يه دوستي داشت كه حرفاشو از صداي گرفته اش مي خوند دوستي كه سال هاي سال بود اونو مي شناخت حتي بهتر از خودش! تنها كسي كه بيشتر ناگفته هاشو مي خوند از نگاهش! و گوشه ي اتاق اون جايي بود برا خالي كردن همه ي عقده هاش! البته تو اين قضيه اونم مثل همين دخترك چشاش داشت از حدقه بيرون مي زد اما نه به اندازه ي اين دخترك! دنياي دخترك حتي از دنياي دوستش كوچيك تر بود! خيلي كوچيك! دخترك خيلي ساده بود اونقدر كه همه رو مثل خودش مي دونست وقتي كسي رو دوست داشت فكر ميكرد اونم دوستش داره غافل از اين كه ... اونا دوتاشونم بچه بودن با اينكه بزرگ شده بودن!!

 

دخترك خيلي وقت بود كه حس مي كرد معشوقش مثل يه پدر مي مونه براش كه وقتي دلش مي تركيد از درد تو آغوش اون گريه مي كرد و آروم مي گرفت! خيلي دوستش داشت وباهاش همه آرامش دنيا رو داشت! هر چند كه تو توهم زندگي مي كرد همه ي اين  مدت! اما بهش ايمان داشت بي دليل شايد!!

 

دخترك تا همين چند وقت پيش راه زيادي رو پرواز نكرده بود تا اينكه چند روز پيش زد به سيم آخر و خواست همه چي رو ببينه! رفت و ديد!داشت تو تب مي سوخت!! شبا خواب به چشماش نمي اومد اما بايد مي ديد! اون ديد ديد كه همه مثل همند! فهميد چرا از پسرا بدش ميومد!! بازم نشست بالاي يه درخت! سرش گيج مي رفت وچشاش سياهي! يه نگاه به آدما مي كرد و با خودش مي گفت : " چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چطور ممكنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ " و آهي مي كشيد و نگاهشو به آسمون مي دوخت و با خودش فكر مي كرد : " خدايا نكنه منم .... ؟؟! " اون حتي به خودشم شك كرده بود! ديگه فرقي بين عشق و هوس قائل نبود يني بود ولي به نظرش عشقي وجود نداشت! اون هميشه فكر مي كرد پسرا آدم بداي قصه ان و دخترا ... اما ظاهرا دخترام كم از پسرا نداشتن!! اين بود كه با خودش مي گفت نكنه منم ... نه نه!! ممكن نبود! يعني دخترام تابع هوساشون بودن؟؟ يعني دخترام پسرارو به خاطر پسر بودنشون مي خواستن؟؟؟ باور نمي كرد!!

 

دخترك هميشه آرزو داشت عاشقانه زندگي كنه تنها چيز اين دنيا كه براش ارزش قائل بود عشق بود عشق پاك!! اما حالا ....

دخترك همه ي آرزوهاي قشنگش رو از دست داده بود! ديگه هيچي براش مهم نبود اون حتي اميدش رو از دست داده بود! دخترك مي خواست براي هميشه تنها باشه (مگر اينكه عكس اين چيزا براش ثابت مي شد ) چون ديگه هيچ كسو باور نداشت هيچ عشقي رو هيچ دوست داشتني رو! ديگه بال و پرش شكسته بود! بالي نداشت كه با كسي پرواز كنه! دايره ي تنهايي دخترك خيلي تنگ تر شده بود و ديواراش محكم تر و اونجا تك و تنها براي خودش بالاجبار نفس مي كشيد!

حالا دخترك فقط يه آرزو داشت اون فقط مي خواست يه بار ديگه بالهاشو باز كنه و اون يه بارو بال بزنه بره ... بره تا اون بالا بالا ها! بره تا برسه به .................... خدا!!!

         

                                              

 

« نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم

چه خواهد ساخت؟

ولي بسيار مشتاقم

كه از خاك گلويم سوتكي سازد.

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش

و او يكريز و پي در پي

دم گرم خوشش را بر گلويم سخت بفشارد ،

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدين سان بشكند در من

سكوت مرگبارم را! »

 

 


پاورقي:

دلم براي دخترك مي سوزه خيلي مي سوزه چون كسي رو نداره كمكش كنه! دوستش خيلي سعي مي كنه بهش بفهمونه كه همه ي آدما بد نيستن بين بد و بدتر بايد انتخاب كرد اما دخترك حرف حاليش نمي شه اصلا! ديگه تنها شده خيلي تنها! دبگه شوقي براي هيچي نداره تنها چيزي كه هست اينه كه مي خواد بره!! دعاكنين براش!

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط ღ.•**•.ღ باران ღ.•**•.ღ
 
   
 

سلام به همه ي دوستان عزيزم

روزي كه دفتر اين وبلاگ بسته شد فكر نمي كردم مجبور شم دوباره ورقش بزنم و دوباره شروع به نوشتن كنم! بعد اينكه اينجا رو پلمپ كردم تو 360 ام مي نوشتم. نمي تونستم ننويسم بايد مي نوشتم. حالا هم كه همه ي نوشته هايي كه اونجا داشتم به باد رفت! بعدشم ديدم دايي هام و ... شايد يه روزي از اون طرفا سر دربيارن ديگه كلا بي خيال شدم! حوصله نداشتم برم يه وب ديگه باز كنم يعني از هر چي وبه بدم مياد! الانم نمي خوام و حوصله ندارم دستي به سرو روي اين وبلاگ  بكشم شايد يه روزي يه كم آب و جاروش كنم! نمي دونم هنوز چي پيش مياد!

 

به هر حال نوشتن بخشي از وجودم شده خيلي وقته!‌ شايد اولين نوشته هام مال پيش دانشگاهي بود و بعدش ادامه داشت تا چند وقت پيش كه ديگه فرصتي براي نوشتن پيدا نكردم! چند بارم نصفه نيمه نوشتم اما شايد كسي باورش نشه انقدري وقت نداشتم كه تا ته اش بنويسم و پست كنم تو 360! اين روزا براي خودم وقت كم ميارم! گاهي آرزو مي كنم يه نيم ساعتي تنها باشم و صداي هيچ احدي نياد اما ... براي مني كه هميشه با تنهايي هام تنها بودم اين چند ماهه مثل زندون شده دنيا! همه فكر مي كنن نشستم خونه دارم درس مي خونم ( خير سرم امسال ارشد دارم!! ) اما زهي خيال باطل! دلم كه مي خواد بخونم اما دريغ از 2 ساعت وقت!! خيلي مسخره است شده درست مثل زمان كنكور كه همه فكر مي كردن مي خونم و انتظار داشتن كه ... الانم خيلي ها فك مي كنن مي خونم! نمي دونم كي اين خبرا رو اين جوري پخش مي كنه!! جاتون خالي يه ماه پيش اين عمه و مامان بزرگ ما تا مي رسيدن خونه ي ما مي شستن پاي نصيحت ما كه براي چي درس مي خوني و ... كار نيست و اين حرفا ديگه!! ديوونه ام كرده بودن! يكي نبود بگه اگه درس بده پس چرا بچه هاي خودتون تا كجاها رفتن!!؟؟ چه گيري داده بودن به من ، نمي فهميدم! تازه اعصابم اونجا خورد مي شد كه منه بيچاره فرصتي نداشتم بخونم خودشونم مي ديدن اما خوب بالاخره بايد راجع به يكي حرف مي زدن ديگه!!! منم كه چند باري خواستم ديوونه بازي دربيارم اما جلوي خودمو گرفتم! خدا رو شكر كه ديگه نه كسي مياد نه كسي ميره!! خسته شدم از اين مهمون بازي هاشون!

خلاصه همه فكر مي كنن كه سرم به كتابام گرمه كه نيست! ولي كاش بود! اصلا مهم نيست ( ولي راستشو بخواين اين يه دونه خيلي مهمه!!! )

 

يه سال پيش كه از اينجا رفتم ايني نبودم كه الان هستم! خدا مي دونه تو اين يه سال چي به سرم اومد! يه سال كه توش 1000 جور اتفاق متفاوت افتاد! شايد اگه  مثل قبلا مي نوشتم الان يه چند صد صفحه اي شده بود اما فقط چند صفحه اش رو نوشتم اونم جسته گريخته! خدا مي دونه چقدر سخت گذشت اما گذشت! چند وقتيه يعني يه يه ماهي هست كه ديگه زندگيمون افتاده رو غلطك اما باز مثل گذشته ها نيست! اينه كه من از همه دور شدم! از دانشگاه و دوستام ، از وبلاگ و نوشتن ، از درس و ارشد! از همه چي! نوشتن يه چيز بزرگ بود كه مي تونست تو تنهايي ها به دادم برسه اما وقتي حتي نمي تونستم بنويسم واقعا حالم بد مي شد!! كسي چه مي دونه چه آرامشي از نوشتن مي گيرم!‌ نوشتن كه نه فقط خطي خطي كردن صفحاته! به هر حال همه ي اينا رو گفتم كه بگم اگه فرصتي پيدا كنم بعد از اين باز هم خواهم نوشت نه مثل قديما! به خودم قول دادم ديگه حرفي نزنم كه دل كسي رو بلرزونم!! ديگه گذشت از من!!‌تو اين يه سال به اندازه ي 100 سال پير شدم انقدري كه عشق و عاشقي از يادم رفت! فقط مي نويسم كه آرامشي كه در پي نوشتن بهم دست ميده رو تجربه كنم و بس! بگذريم

 

فردا نيمه شعبانه! خيلي وقته منتظر اين روزم! نمي دونم چرا! اما منتظرم! شايد براي اينه كه مي خوام دعا كنم!! امشب مي خوام يكم خلوت كنم با خودم ، با خدا! دلم تنهايي مي خواد ، دلم گريه مي خواد ، دلم زجه زدن مي خواد! ديروز پري اسمس داد كه دارن مي رسن مشهد! ياد پارسال افتادم و دلم گرفت و اشكام سرازير شد! پارسال مشهد بهترين و پربارترين سفري بود كه رفتم! و ياد حرم حضرت معصومه افتادم كه سرمو تكيه داده بودم به يه ستون و يه ريز گريه مي كردم! خوشبختانه دو بار با بچه ها رفتيم مسافرت از طرف دانشگاه كه هر دو بارش رو دوست دارم! مسافرت با دوستات خيلي قشنگ تره! گذشته از همه ي لحظه هايي كه شوخي مي كنيم و مي خنديم وقتي ميري يه جاي زيارتي يه حرم امن ديگه مجبور نيستي جلوي اشكاتو بگيري! اونا از جنس خودتن شايد ته دلشون با خودشون بگن كه اين چشه اما هيچ وقت به زبون نميارن اينو! براي همين مسافرت با بچه ها عاليه!! الانم دلم مي خواست با بچه ها بودم تو جمكران! راحت تر مي شد گريه كنم! ولي تا اطلاع ثانويه مسافرت با دوستان و خانواده تعطيله!‌ البته با دوستان نه با خونواده!!

به هر حال قرار نبود آپم اين باشه ولي چون بايد اينجا مي نوشتم ديگه مجبور شدم اينجوري بنوسم! از همه جا نوشتم انگار و بي سر وته! مهم نيست ديگه اين بار فقط خودمم و خودم ! فكر نمي كنم حالا حالاها كسي بدونه من دوباره دارم مي نويسم اگرم بدونن باز مهم نيست!

 

و كلام آخرم با خدا

 

پروردگارا امروز به جايي رسيده ام كه از تو هيچ نمي خواهم مگر آرامش درونم!! از تو مي خواهم ياريم كني كه بهترين و درست ترين راه را انتخاب كنم! از تو مي خواهم از من تنها بنده اي را ببيني كه هيچ ندارد و عاجزانه در برابر تو سر فرود آورده! هر آنچه را كه تو به اين بنده ي عاجز بدهي با جان و دل خواهد پذيرفت و دم برنخواهد آورد! پس خودت با همه ي بزرگي ات هر آنچه را كه بهترين مي داني برايم ارزاني دار! كه تو ارحم الراحميني و اعلم بر همه چيز!          

 

 

 

عيد همگي مبارك

اميدوارم همه تون از خدا عيدي بگيرين

التماس دعا

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط ღ.•**•.ღ باران ღ.•**•.ღ
 
   
 

 

گردنم منتظر حلقه ی دستان تو بود

_ بر سر چشمه ی خواب _

لیک دیدم به دو چشم نگران

دست های تو گذشت

همچو آبی که روان بود ،

به سوی دگران!

 

 

دیروز عصر که آهنگ " کاش می شد " رو داشتم تو وب می ذاشتم فکر نمی کردم که جدی جدی نیازمند کسی باشم که همین فردا رو برام پنهون کنه!!!!

 

کاش فردا را کسی پنهان کند

لحظه را در لحظه سرگردان کند

کاش ساعت را بمیراند به خواب

ماه را بر شاخه آویزان کند

 

هیچ کلمه ای نمی تونه حجم عظیم دردی رو که رو سینه ام نشسته بیان کنه ... واقعا کلمه ای هست که بشه امروز رو باهاش توصیف کرد؟؟

اصلا نمی دونم چه جوری و از کدوم درد بنویسم ... از اینکه از اول نبودی؟ از اینکه این همه وقت گذاشتی بی دلیل بهت دلخوش کنم؟ از اینکه دم نزدی از کاری که کردی؟ از اینکه دلت به حال زارم نسوخت که اقلا بگی " بدبخت بیچاره من سرم یه جای دیگه گرمه به خاطر من با خودت این کارا رو نکن" و ....  از کدومش بگم؟؟؟

 

نمی دونم کی بود یعنی فکر می کنم می دونم اما هر کی بود تا ابد مدیونشم .... کاری رو که تو باید می کردی اون کرد هرچند دیر ولی بهتر از هیچی بود! ممنونم ازش از صمیم قلب ولی کاش اسمشم می دونستم این طوری راحت تر حرفاشو قبول می کردم اما از اونجایی که به طرز وحشتناکی حس می کردم که کیه حتی یه لحظه هم شک نکردم به حرفاش!!!( بازم ازتون می خوام اسمتونو بهم بگین خواهش می کنم!! )

 

اولش با خودم گفتم باهات حرف بزنم و همه ی حرفای ناگفته رو بهت بگم و حرفاتو بشنوم اما منصرفم کردن! نمی دونم من که عقل درست و حسابی ندارم لابد راست می گفتن دیگه! سعی می کنم حرفاشونو قبول کنم! اما وقتی فکر می کنم می بینم من چی دارم بهت بگم و تو چیزی نداری جز اینکه بزنی زیر همه چی و یه مشت دروغ تحویلم بدی که من ترجیح میدم چیزی نشنوم تا بخوام دروغ بشنوم!!

حالا که دارم می نویسم نه مغزم درست کار می کنه و نه لرزش دستام اجازه ی نوشتن بهم می ده اما مجبورم .... مجبورم همین جا همین امروز پا رو دلم بذارم باید تمومش کنم اما ... اما می خوام بدونی که همون روزی که شروع به نوشتن این وبلاگ کردم تمومش کرده بودم اما تو ... آره تو نذاشتی! می دونم هیچ وقت قبول نمی کنی که خیلی چیزا تقصیر تو بود ولی بود ... اگه همیشه بی خودی دلخوش بودم اما به من بگو که من تو این یه ماه ، یه ماهو نگو ، یه ماه پیش بی خودی دیوونه شدم ؟؟؟ بی خودی بود؟؟ کارت افتضاح بود از تو انتظار نداشتم یعنی فکر نمی کردم تو هم یکی مثل اونایی هستی که ازشون متنفرم!!! من قبول می کنم که اشتباه کردم در مورد تو!! آره شاید چشامو اونقدر رو همه چی بسته بودم که ندیدم که تو باهام چه جوری هستی اما دوست من تو که میگی اون عوض شده! منم می گم عوض شده اما مسلما این مسئله اینقدرام تازه نیست که یه ماه پیش وجود نداشته باشه پس چرا اون روزا ....؟؟؟ می دونی کدوم روزا رو میگم؟؟ تو خودتم شاهد بودی که چیکار کرد؟ برای من تو این یه ماه یه جور دیگه ای عوض شده بود! شایدم باز من اشتباه می کنم

راستی امروز دقیقا هفدهمین ماه هم تموم شد ...

درست هفده ماه پیش بود که اون حس عجیب به سراغم اومد و منو بیچاره کرد ....

تو همه ی این مدت چشامو بستم روی همه چی و همه کس ... دل خیلی ها رو شکستم! به صمیمی ترین دوستام دروغ گفتم  ... راست می گفت اون دوستی که اینارو بهم گفت ... من چشامو بسته بودم خیلی چیزا رو دیدم اما فقط یه روز ناراحت شدم بعد گفتم ولش کن بابا این چیزا ارزش نداره من بخوام به خاطر اون از تو بگذرم! حتی چند روز پیشا اسمشو دیدم ( اسم اون کسی رو که بخاطرش با من این طوری کردی! می خوای بهت بگم اسمشو؟؟؟ ) اما باز گفتم نه! اون  از این کارا نمی کنه!! پروانه سرم داد کشید ولی من فقط خندیدم و ناراحتش کردم!! آخه بهت ایمان داشتم ...

یادمه گفتی کسی رو دوست داشته باش که قلب بزرگی داشته باشه وگرنه برای ورود به قلبش باید خودتو کوچیک کنی !! قلب من کوچیک بود اما بزرگش کردم برای تو! آره قلب من کوچیک بود اما عشقم بزرگ بزرگتر از اونی که خودم یا تو بتونیم تصورش کنیم  ... اما قلب تو کوچیک و کوچیکتر شد اونقدر کوچیک که من همه ی غرورم رو شکستم اما تو باز نذاشتی که من لحظه ای تپش قلبت رو حس کنم!!!

و امروز ... دلگیرم ازت نه به خاطر اینکه غرورمو شکستی ، نه به خاطر بی تفاوتی هات ، نه! فقط به این دلیل که آخرشم حتی خودت چیزی بهم نگفتی! از اینکه اولین روز بیهوده بهم امید دادی! شاید یادت نیست اما من خوب یادمه خیلی چیزارم نوشتم می تونم بهت بگم!!

به هر حال حالا دیگه همه چی تموم شده هر چند دوست داشتم از زبون خودت می شنیدم اما نذاشتن این کارو بکنم ولی خودمم خوب می دونم اون کسی که دلش به حالم سوخته اونقدر برام معتبر و محترم هست که حرفاشو بی درنگ باور کنم ... پس نیازی نیست که تو اعتراف کنی یا من بیشتر از این جلوی چشای بی رحم تو بشکنم ... تویی که هر آنچه خواستی با من کردی ، تویی که تا سر حد مرگ عذابم دادی ، تویی که جواب همه ی خوبی هامو با بدی دادی ، تویی که در مقابل همه ی مهربونی هام تحقیرم کردی ... آره خود تو! برات آرزوی خوشبختی می کنم هر چند تو بودی که زندگیمو ازم گرفتی ... اما نفرین کار قلب من نیست!!

 

امیدوارم این آخرین پستم باشه و این بار مثل همیشه خریت نکنم که دوباره خط بکشم رو همه ی بدی هات ... و همه چی رو بندازم گردن خودم و این و اون!

 

 

تو را می خواستم اما چه حاصل

برایت هر چه کردم باز کم بود

مرا روزی رها کردی در این شهر

که این یک قطره ی دل دریای غم بود

 

 

                   Image and video hosting by TinyPic

 

 

روی دریا خونه ساختی ساده دل

خیلی دیر یارو شناختی ساده دل

تو قمار نا گوار عاشقی

همه ی هستیو باختی ساده دل

 

 

 

 

چه بارونی میاد اینجا!! دلم می خواد برم زیرش بدون تو و برای آخرین بار برای تو گریه کنم ...

.

.

.

و باران پایان همه چیز بود ...

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط ღ.•**•.ღ باران ღ.•**•.ღ
 
   
 

 

یک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود ، بهت گفتم : اين ديگه چيه؟

روتو برگردوندي و گفتي : هيچي

گفتم : خودم ديدم که گريه کردي

گفتي : نه اين که اشک نيست!

گفتم : اگه اشک نيست پس چيه؟

گفتي : اين عشقه!

گفتم : عشق چيه؟

خيلي مهربون شده بودي. نگاه کردي توي چشمام!

گفتي : عشق يعني خاطره

گفتم : خاطره چيه؟

گفتي : يعني خاطره ی اولين بار که ديدمت. يادت هست؟

گفتم : عشق حقيقي که يک لحظه نيست! خاطره اولين ديدار من و تو که يک لحظه بود و تموم شد.

گفتي : ديدي اشتباه کردي! عشق يعني تکرار خاطره ی اولين ديدار من و تو که تا آخر عمر توي ذهنم می مونه و مدام تکرار میشه ...

حالا توي چشمات نگاه مي کنم

ويک قطره اشک آهسته از گوشه ی چشمام پايين مياد ...

 

 

 

 

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط ღ.•**•.ღ باران ღ.•**•.ღ
 
   
 

هر چند تو این چند روزه نیاز عجیبی به نوشتن داشتم اما تلفن هامون قطع بود و من مجبور بودم خودمو کنترل کنم و البته فکر می کردم توی یه هفته دیگه یادم بره و یا حداقل دیگه اون حس نوشتن رو نداشته باشم ولی ...

 

وقتی داشتم اون sms رو می خوندم فکر نمی کردم خبر به این مهمی توش باشه ... اون شب کلی فکر کردم با این که حس می کردم سر دوراهی قرار گرفتم ولی تصمیمم رو گرفتم البته اون شب حس عجیبی داشتم.با خودم ، با خدا حرف می زدم ...

« - آخه چرا من؟؟ مگه من لیاقت این همه لطف تو رو دارم؟؟ آخه چرا این همه باهام خوبی خدا؟؟ همیشه شرمنده ی مهربونی های بی دریغتم !! »

 

اما ... جدا چرا من؟؟؟

 

صبح که از خواب پاشدم دیگه اون همه مصمم نبودم شک عجیبی تو دلم افتاده بود دیگه کاملا حس می کردم که بین تو و خدا باید یکی تونو انتخاب کنم! ( اما نمی فهمیدم چرا؟؟ ) اینجا بوته ی محک بود و من باید امتحان پس می دادم امتحانی که فقط من می فهمیدم سختیشو!!

اما من یاد گرفته بودم باید از بهترین چیزام هدیه بدم که اینطوری هم هدیه عزیزه و هم کسی که بهش هدیه میدم و تو عزیزترینم برای خدایی که بهترین بود!! هر چند این تصمیم به قیمت یه روز اشک ریختن تموم شد ولی فرداش با شنیدن جواب اون آقا دیگه ناراحت نشدم مطمئن شدم که من داشتم امتحان پس می دادم و خوشحال بودم از اینکه این امتحانم به لطف خدا پاس شد!!

و من می خواستم که به خودم و به خدا بگم که هر چند من عاشقم ، عاشق یه معشوق زمینی اما این عشق رو تو سینه ام پاک نگه داشتم ... و این کارو کردم ...!!

 

و اما تو ...

ظهر همون روز بود و من از شنیدن اون خبر دود از کله ام بلند شد و نتونستم جلوی خودمو بگیرم ... اما نمی دونم چرا نخواستم احساسم رو بفهمی ولی اشتباه کردم و شاید تو به بدترین صورت از حرفای من برداشت کردی و من تا چند روز تو حال خودم نبودم نه ناراحت بودم و نه خوشحال ولی بعد امتحان اصول تازه فهمیدم چی شده؟؟ نتونستم استاتیک بخونم یعنی حس درس خوندن نبود اصلا ... حالم خیلی بد شده بود ... اه این تلفن هام گوز بالا گوز دیگه!! می ترسیدم ... اما ...

شاید بی دلیل خوشحالم از دیروز ... شاید ... یعنی فقط می دونم ناراحت نیستم!!! آخه حس کردم تو از حرفام برداشتی نکردی و ناراحتم نیستی ... و دیگه نیازی به نوشتن یه سری از حرفا نیست!! البته امیدوارم که اینطوری باشه! ولی بازم معذرت می خوام اگه حتی یه ذره دلتو شکستم واقعا قصد بدی نداشتم ... اینو خوب می دونی ...

 

 

                 

        Image and video hosting by TinyPic

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط ღ.•**•.ღ باران ღ.•**•.ღ
 
   
 

 

وقتی یه سالت بود اون بهت غذا داد و حمومت کرد ..

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟  با شب نخوابی هات و گریه کردن هات

 

وقتی دو سالت بود اون بهت یاد داد چه جوری راه بری

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ با فرار کردنت وقتی که هی صدات میکرد

 

 

وقتی 3 سالت بود اون با عشق برات غذا هات رو درست میکرد

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ با پرت کردن بشقاب غذات رو زمین ..

 

 

وقتی 4 سالت شد اون بهت چند تا مداد و گچ رنگی داد

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ با رنگ کردن و خط خطی کردن میز اتاق غذاخوری

 

 

وقتی که 5 سالت بود یه لباس خوشگل واسه تعطیلات تنت کرد

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ با تلپی خودت رو انداختن رو یه عالمه گِل و شُل

 

 

وقتی 6 سالت شد اون تورو به دبستان برد

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ با جیغ و گریه و زاری که من نمیخوام برم مدرسه

 

 

وقتی 7 سالت بود واست یه توپ  خرید

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ با شوت کردنش به  شیشه ی همسایه بغلی

 

 

وقتی 8 سالت شد یه روز واست بستنی خرید

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ با ریختن وچکه کردنش روی تمام لباست

 

 

وقتی 12 سالت بود بهت گفت بعضی از برنامه های تلویزیون رو نباید ببینی.. مناسب تو  نیست 
تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ صبر میکردی پاشو از خونه بزاره بیرون و می رفتی و می دیدی

 

 

وقتی 13 سالت بود ازت خواست موهات رو با یه مدل جدید کوتاه کنی

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ بهش گفتی که سلیقه نداره

 

 

 

وقتی 14 سالت شد هزینه یه ماه تعطیلات که بری کمپ تابستانی  رو پرداخت کرد

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ فراموش کردی حتی یه نامه ی خشک و خالی واسش بفرستی

 

 

وقتی 15 سالت بود خسته که از سر کار بر میگشت .دلش میخواست بغلش کنی

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ تو اتاقت بودی و درو هم قفل میکردی

 

 

وقتی 16 سالت شد بهت رانندگی یاد داد

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ تو هر فرصتی  ماشینشو ازش میگرفتی

 

 

وقتی 17 سالت بود .یه شب اون منتظر یه تلفن خیلی مهم بود

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ تمام شب  تلفن رو اشغال کردی

 

 

وقتی 18 سالت شد ..اون تو مراسم فارغ التحصیلی تو از دبیرستان اشک شوق ریخت

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ شب رفتی مهمونی و تا صبح خونه نیومدی 

وقتی 19 سالت شد.شهریه دانشگاهت رو پرداخت کرد ..خودش بردت دانشگاه و وسایلت رو حمل کرد

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ همون جلوی در خوابگاه بهش گفتی خداحافظ و گفتی بره که جلوی دوستات آبروت نره

 

 

وقتی 20 سالت بود ازت خواست بهش بگی که آیا کسی تو زندگیت هست یا نه..

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ گفتی به تو مربوط نیست

 

 

وقتی 21 سالت بود یه برنامه هایی رو برای آینده ات پیشنهاد کرد

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ بهش گفتی که علاقه ای نداری که مث اون بشی

 

 

وقتی 22 سالت شد ..روز فارغ التحصیلی از دانشگاه در آغوشت گرفت

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ بهش گفتی می تونه پول بده که بری اروپا؟

وقتی 23 سالت شد ..اون مبلمان اولین آپارتمانت رو بهت داد

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ به دوستات گفتی چه مبل های زشتی

 

 

وقتی 24 سالت بود نامزدت رو دید و ازت برنامه ی آینده تون رو پرسید

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ بهش چشم غره رفتی و غر زنی که :اِ مامان .خواهش

 

 

وقتی 25 سالت بود.اون کمکت کرد که هزینه های عروسیت رو بپردازی و اشک ریخت و بهت گفت که عمیقا دوستت داره .

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ اسباب کشی کردی به یه شهر دور

 

 

وقتی 30 سالت شد..یه مقداری راجع به بچه بهت نصیحت کرد

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ گفتی :مامان دوره زمونه عوض شده

 

 

وقتی 40 سالت شد ..بهت زنگ زد  تا تاریخ تولد یکی از نزدیکانت رو به یادت بیاره

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ بهش گفتی فعلا خیلی گرفتاری

 

وقتی 50 سالت بود اون احساس کسالت میکرد و ازت خواست که ازش مراقبت کنی

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ واسش درباره پدر و مادر هایی گفتی که بچه هاشون ترکشون کردن

 

 

و حالا ...روزی هست که اون آروم و خاموش خوابیده و همه کارهایی که تو انجام ندادی براش ...مث برق و باذ تموم شده و رفته و.......آه ......ای کـــــــــــــــــــــاش

 

اگه این قدر خوشبخت هستی که هنوز مادرت رو در کنارت داری ...یه تغییری براش ایجاد کن  و  ازش به طور کامل قدر دانی کن

 

 

همیشه بهش عشق بورز ...

یـــــــادت نره که تو در تمام زندگیت تنها یه مــــــــــادر خواهی داشت

 

روز مادر مبارک

 

روز میلاد بانوی دو عالم

فاطمه ی زهرا (س)

روز مادر

و

روز زن

مبارک

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط ღ.•**•.ღ باران ღ.•**•.ღ
 
   
 

کنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی

من از تبار خستگی بی خبر از دلبستگی

                                                                                 عاشقم

ابر شدم صدا شدی

                                        شاه شدم گدا شدی                                    

شعر شدم قلم شدی

                                        عشق شدم تو غم شدی

 لیلای من دنیای من آسوده در رویای من

این لحظه در هوای تو گم شده در صدای تو

من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر در کوچه هایت در به در

مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب

                                        شاید که روزی عاقبت آروم بگیرم در دلت

 

کنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای

من از تبار سادگی بی خبر از دلدادگی 

                                           عاشقم                                                                  

ماه شدم ابر شدی

                                        اشک شدم صبر شدی     

برف شدم آب شدی

                                        قصه شدم خواب شدی    

لیلای من دنیای من آسوده در رویای من

این لحظه در هوای تو گم شده در صدای تو

من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر در کوچه هایت در به در

مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب

                                        شاید که روزی عاقبت آروم بگیرم در دلت           

  

 

به یاد روز های سمینار و  ششم خرداد تو گارکاه ۲

 

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط ღ.•**•.ღ باران ღ.•**•.ღ
 
   
 

 

فکر می کردم تو رو دیدن یه تولد یه طلوع تو غروب آشنایی

ندونستم که رسیدن یه بهونه ست  یه بهونه واسه لحظه ی جدایی

بی تو غریب غربتم آماده ی شکستنم

با من بمون! بمون! بمون! با من که عاشقت منم

ندونستم نرسیده تو شروع قصه میری

آرزوی زندگی رو میری و ازم می گیری

ندونستم که رسیدن یه بهونه ست واسه رفتن

واسه پرپر شدن تو، واسه ویرون شدن من

بی تو غریب غربتم آماده ی شکستنم

 با من بمون! بمون! بمون! با من که عاشقت منم

 

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط ღ.•**•.ღ باران ღ.•**•.ღ
 
   
 

              

       Image and video hosting by TinyPic

 

وقتي به نغمه هاي نگاه  تو گوش مي كنم

در روشناي ناب لحظه هاي چشم تو

هر چه صدا در اين دنيا كه ناخوش است

به يكباره فراموش مي كنم

 

پرهاي من بسته است وقتي كه با صدات

لبخندهاي بي دغدغه را نوش مي كني

بالم شكسته مي شود هر گاه بي خيال

آهسته مي روي و مرا فراموش مي كني ...

 

 

 

Medium (Media) Blog سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا! دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط ღ.•**•.ღ باران ღ.•**•.ღ
 
 

pictofxt

Lonely Girl Template

template id : TBF_004 template name : Lonely Girl Template for Blog

baran-e-ehsas

ღ.•**•.ღ باران ღ.•**•.ღ

http://baran-e-ehsas.blogfa.com

باران احساس

من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجها
قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم
پیش چشم خیس موجها
یه نگین سبز خالص
روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی
توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو
تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگباره نگاهت
دلم انگار زیرو رو شد
برای داشتن عشقت
همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار
نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن
حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم
بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد
از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت
سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم
چشم به راهت لبه دریا

دیگه رو خاک وجودم
نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن
می گذره اما به سختی

دل تنها و غریبم داره
این گوشه می میره
ولی حتی وقت مردن
باز سراغتو میگیره

میرسه روزی که دیگه
قعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت
باز یه گوشه ای می مونم


دلبركم چيزي بگو به من كه خاموش توام! چيزي بگو كه آينه خسته نشه از بي كسي اما نگو از مرگ ياد و خاطره! Professional Web Site Design Center

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

ღ.•**•.ღ باران ღ.•**•.ღ ,baran-e-ehsas,http://baran-e-ehsas.blogfa.com, tbf_004, TBF_004, girl, Lonely Girl Template, template, black template, pictofxt, blog, blogging, dairy, note, يادداشت, زوزانه, خاطرات, وبلاگ, بلاگ, قالب سياه, دختر, سياه, دختر تنها, قالب تنهايي, قالب دخترانه Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Site Design Studio Professional site design Template Design Studio قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt Farsi Blog

کد آهنگ در موزیک رضا